๑۩۞۩๑پسر عاشق๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑پسر عاشق๑۩۞۩๑

Friday, May 05, 2006



با تو چه زندگيهايي كه تو روياهام نداشتم
تك و تنها بودم اما تو رو تنها نمي كذاشتم
چه سفرها با تو كردم چه سفرها تو رو بردم ' دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم
دارم از تو مي نويسم كه نگي دوست ندارم
از تو كه با يه نگاهت زيرو رو شد روزگا رم
دارم از تو مي نويسم دارم از تو مي نويسم دارم از تو مي نويسم
موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن وكسي رو جز تو نداشتم اسمي جز تو نمي گذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگين اون از غصه توست اون از غصه توست
با تو چه زندگيهايي كه تو روياهام نداشتم
تك و تنها بودم اما تو رو تنها نمي گذاشتم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر مي رسوندم مي رسيدي تو, من اما آرزو به دل مي موندم
هي مي خواستم كه بگم كه بدوني حالمو{آخرش هم گفتم مگه نه؟}
اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توي گفتن و نگفتن از چه روزهاي گذشتم
انقدر رفتم و رفتم آنقدر رفتم و رفتم كه هنوز هم بر نگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگين اون از غصه توست اون از غصه توست
هر چي شعر عاشونست من براي تو نوشتم, تو جهنم سوختم اما مي نوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثش , اگه مردم تو بدون چه كسي وارثش il...r
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگين اون از غصه توست اون از غصه توست
يه دفعه مثل يه آهو توي صحراها رميدي , بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگ و نديدي
دل نبود توي دلم تو رو گرگها نبين , اونا با دندون تيز به كمينت نشينن
الهي من فداي تو چيكار كنم براي تو, اگه توي اين بيابونها خاري بره به پاي تو
يه دفعه مثل پرنده قفس عشق و شكستي , پر زدي تو آسمونها رفتي اون دورها نشستي
دل نبود توي دلم , گم نشي تو كوچه باغها , غروبها كه تاريك نريزن سرت كلاغها
نخوره سنگي به بالت , پرت نشه فكر و خيالت
من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگين اون از غصه توست
يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون , سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون
بردمت تو گلخونه , كه نريزه تو سرت, كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت
نشكني زير تگرگ نريزه از تو يه برگ
من تموم قصه هام قصه توست
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش مي شدي , اگه پروانه نبود تو فراموش مي شدي
آره پروانه شدم كه پرهام سوخته شه تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه
كه بسوزه پر و بالم كه راحت بشه خيالم
دارم ازتو مي نويسم
تو كه غم داره نگاهت , اگه دست داشتي بگو كه بازم بگم برات
اينقر مي گم تا خسته شم با عشق تو شكسته شم.......



درغريبي ناله کردم کسي يادم نکرد
درقفس جان دادم صياد آزادم نکرد
ضربه محکم همه اززندگي سيرم نمود
آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد

حرف از غريبي زدی !
بگذار تا بگويمت كه اكنون غريبی، آشنا ترين درد من است
و آشنايی، غريب ترين رؤيايم
بيگانه مباش
اما سخن آشنايی هم مزن
كه آشنايان بس ناجوان مردانه بيگانه اند

Name:
Email Address:

Get web forms for your site.

اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد