๑۩۞۩๑پسر عاشق๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑پسر عاشق๑۩۞۩๑

Friday, May 05, 2006




درغريبي ناله کردم کسي يادم نکرد
درقفس جان دادم صياد آزادم نکرد
ضربه محکم همه اززندگي سيرم نمود
آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد

حرف از غريبي زدی !
بگذار تا بگويمت كه اكنون غريبی، آشنا ترين درد من است
و آشنايی، غريب ترين رؤيايم
بيگانه مباش
اما سخن آشنايی هم مزن
كه آشنايان بس ناجوان مردانه بيگانه اند

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Name:
Email Address:

Get web forms for your site.

اين صفحه را صفحه ی خانگی خود کنيد